تبلیغات
آســــــمانی بـــرای تـو - مطالب اردیبهشت 1391
 
آســــــمانی بـــرای تـو
کسی که بهشت را بر زمین نیافته است آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
 
 
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1391 :: نویسنده : مهــــناز

دل من غصــــه چرا  ؟

آســــمان را بنگر

که هنوز بعد صــدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

دل من غصه چرا  ؟

دل به غم دادن، از یأس ها سخن گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند

غــــــــم و اندوه،

اگر هم روزی، مثل بــــــاران بارید

یا دل شیشه ای ات،

از لب پنجره ی عشــــق،

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خــــــدا،

چتر شـــــادی واکن

و بگو با دل خـــــود،

که خــــدا هست، خــــــدا هست





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1391 :: نویسنده : مهــــناز

شست باران بهاران هر چه هر جا بود

یک شب پاک اهورایی

بود و پیدا بود

بر بلندی همگنان خاموش

گرد هم بودند

لیک پنداری

هر کسی با خویش

تنها بود

ماه می تابید و شب آرام و زیبا بود

جمله آفاق جهان پیدا

اختران روشنتر از هر شب

تا اقاصی ژرفنای آسمان پیدا

جاودانی بیکران تا بیکرانه ی جاودان پیدا

اینک این پرسنده می پرسد

پرسنده : من شنیدستم

تا جهان باقی ست مرزی هست

بین دانستن

و ندانستن




ادامه مطلب


نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


اگر برشمارم غم بیشمارم

ندارند باور یکی از هزارم

نیاید در انگشت این غم شمردن

مگر اشک می‌ریزم و می‌شمارم

گر انگشت نتواند این غم به سر برد

به سر می‌برد دیده‌ی اشکبارم

اگرچه فشاندم بسی اشک خونین

مبر ظن که من اشک دیگر نبارم

گرفتم ز خلق زمانه کناری

فشاندم بسی اشک خون در کنارم

چو روی نگارم ز چشمم برون شد

ز شوقش به خون روی خود می‌نگارم

چه کاری بر آید ز دست من اکنون

که شد کارم از دست و از دست کارم

مرا هست در دل بسی سر پنهان

ندانم که هرگز شود آشکارم

چو صاحب دلی اهل این سر ندیدم

همه سر به مهرش به دل می‌سپارم

چه گویی که عطار عیسی دمم من

چو زهره ندارم که یکدم برآرم

http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gifفَریدالدّین ابوحامِد محمّد بن ابراهیم نیشابوری مشهور به عطّار نِیشابوری http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه چهاردهم اردیبهشتماه سال 1391 :: نویسنده : مهــــناز

دیدی که رسوا شد دلم ، غرق تمنا شد دلم

دیدی که من ، با این دلٍ بی آرزو عاشق شدم

با آن همه آزادگی ، بر زلف او عاشق شدم

ای وای اگر صیاد من ، غافل شود از یاد من ، قدرم نداند

فریاد اگر از کوی خود وز رشته‌ی گیسوی خود ، بازم رهاند

در پیش بی دردان چرا ، فریاد بی‌حاصل کنم

گر شکوه‌ای دارم ز دل ، با یار صاحبدل کنم

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

شنیدم بوی او ، مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او ، در کوی جان منزل کند

وای ز دردی که درمان ندارد

فتادم به راهی که پایان ندارد

دیدی که رسوا شد دلم ، غرق تمنا شد دلم

دیدی که در گرداب غم ، از فتنه‌ی گردون رهی

افتادم و سرگشته چون ، امواج دریا شد دلم

دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم

http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gifمحمد حسن رهی معیری  http://www.mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه نهم اردیبهشتماه سال 1391 :: نویسنده : مهــــناز
                                                      

من به خود می‌گویم:

«چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

 

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها،

با تو اکنون چه فراموشی‌هاست.

 

چه کسی می‌خواهد

من و تو «ما» نشویم

خانه‌اش ویران باد!

 

من اگر «ما» نشوم، تنهایم

تو اگر «ما» نشوی،

ـ خویشتنی

 

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

 

از کجا که من و تو

مُشتِ رسوایان را وا نکنیم.

 

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی‌خیزند

 

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی

پنجه در پنجۀ هر دشمنِ دون 

 آویزد

   
     حیمد مصدق  



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهــــناز
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره کیفیت مطالب وبلاگ چیست ؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :