آســــــمانی بـــرای تـو
کسی که بهشت را بر زمین نیافته است آن را در آسمان نیز نخواهد یافت
 
 
پنجشنبه بیست و چهارم آذرماه سال 1390 :: نویسنده : مهــــناز


برای واقعا دوست داشتن یک زن،
برای فهمیدنش، باید او را عمیقا بشناسی،

فکرهایش را بشنوی،  رویاهایش را ببینی
و وقتی می خواهد پرواز کند به او بال و پر بدهی.
و وقتی خود را در آغوشش بی دفاع می یابی،
می دانی که واقعا عاشق یک زن هستی.

برای واقعا دوست داشتن زنی، بگذار در آغوشت بگیرد،
می دانی چطور دلش می خواهد لمس شود؟
باید او را تنفس کنی،
واقعا بچشی، تا این که او را در خونت حس کنی.
وقتی که بتوانی کودکان متولد نشده ات را در چشمهایش ببینی،
آن وقت واقعا عاشق زنی هستی.

وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
نیاز دارد کسی به او بگوید که همیشه با هم خواهید ماند
.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
باید به او اطمینان بدهی، او را سخت در آغوش بگیری،
کمی نرمی، باید با او درست رفتار کنی،
او همیشه در کنار تو خواهد بود و از تو به خوبی مواظبت خواهد کرد
.
بله، باید واقعا عاشق زنی شوی
.

وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که واقعا خواستنی است،
وقتی واقعا عاشق یک زن هستی،
به او بگو که همان است که همیشه دنبالش بوده ای،
نیاز دارد کسی به او بگوید که این عشق ابدی خواهد بود
.
حالا به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟
فقط به من بگو آیا تا به حال واقعا واقعا عاشق زنی بوده ای؟






نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و چهارم آذرماه سال 1390 :: نویسنده : مهــــناز

     به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد

     كی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟

     سنگ در بركه می اندازم و می پندارم

     با همین سنگ زدن ماه بهم می ریزد

     عشق بر هم چیدن چندین سنگ است

    گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد

    هر چه را عقل به یك عمر بدست آوردست

    دل به یك لحظه كوتاه بهم می ریزد

     آه، یك روز همین آه تو را می گیرد

    گاه یك كوه به یك كاه بهم می ریزد

 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و چهارم آذرماه سال 1390 :: نویسنده : مهــــناز
                                                        

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا

سید محمد حسین بهجت تبریزی ( استاد شهریار )





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و یکم آذرماه سال 1390 :: نویسنده : مهــــناز

  چه زیبا خالقی دارم

   دلم گرم است می دانم

   که فردا باز خورشیدی، میان آسمان

   چون نور می آید

   
شبی می خواندم با مهر

    سحر می راندم با ناز

   
چه بخشنده خدای عاشقی دارم

   
که می خواند مرا با آنکه می داند گنهکارم

                                                
اگر رخ بربتابانم

                                                 
دوباره می نشیند بر سر راهم

                                                
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم

 
                                                 کیوان شاهبداغی 





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    ...   5   6   7   8   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهــــناز
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما درباره کیفیت مطالب وبلاگ چیست ؟








جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :